محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1408

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از آنها بپذيريد ، و اگر منكر زكات بودند بى گفتگو به آنها حمله كنيد . فرستادگان خالد ، مالك بن نويره را با تنى چند از بنى ثعلبة بن يربوع از تيره عاصم و عبيد و عرين و جعفر پيش وى آوردند اما در بارهء اين جمع ، ميان گروه فرستادگان كه ابو قتاده نيز با آنها بود اختلاف شد ، ابو قتاده و گروهى ديگر شهادت دادند كه بنى يربوعيان اذان گفته و اقامه نماز گفته‌اند و چون اختلاف بود ، خالد گفت كه آنها را بدارند . شبى سرد بود كه سرما پيوسته فزونى مىگرفت و خالد بانگزنى را گفت تا ندا دهد كه اسيران خود را گرم كنيد و كلمهء ادفئوا كه بانگزن به كار برد ، در زبان مردم كنانه « بكشيد » معنى مىداد ، و كسان پنداشتند كه خالد فرمان قتل اسيران را داده و همه را بكشتند ، و ضرار بن ازور ، مالك بن نويره را بكشت . خالد كه سرو - صدا را شنيد برون شد اما كشتن اسيران به پايان رسيده بود و گفت : « وقتى خدا كارى را بخواهد به انجام مىبرد . » در بارهء اسيران مقتول اختلاف شد ، ابو قتاده به خالد گفت : « اين كار تو بود » خالد با او درشتى كرد و ابو قتاده خشمگين شد و سوى مدينه رفت و ابو بكر را بديد كه با وى خشمگين شد و عمر در بارهء وى با ابو بكر سخن كرد و رضايت نداد مگر اين كه پيش خالد باز گردد . او بازگشت و همراه خالد به مدينه آمد . پس از كشته شدن اسيران ، خالد ام تميم دختر منهال زن مالك بن نويره را به زنى گرفت و او را واگذاشت كه دوران پاكى بسر برد ، عربان زن گرفتن در ايام جنگ را خوش نداشتند و آن را زشت مىدانستند . و چنان شد كه عمر در بارهء كار خالد با ابو بكر سخن كرد و گفت : « خالد زود دست به شمشير مىبرد ، اگر اين كار را به ناحق كرده بايد از او قصاص گرفت » و در اين باب بسيار سخن كرد . ابو بكر هرگز عمال و سپاهيان خويش را قصاص نمىكرد و به جواب عمر گفت : « عمر آرام باش ! خالد تأويلى كرده و خطا كرده ، زبان از او برگير » .